تبليغاتX
خاطرات من و تو - مادر بزرگ جانمان

سلام به همه

نميدوم چرا يه چند وقتيه دير به دير ميام اينورا؟ شايد چون تصميم گرفتم بشينم درس بخونم(خالي بستم خيلي باورتون نشه) چقدرم من درس می خونم!!

كارنامه هامونو دادن اگه بدونيد جه گلهايي كه به سرمون نزديم مثلا:

گل رز،گل اركيده ،گل گلايل( كه برا ختم مي برن) ........,همين گزينه اخريه هستش!

هفته قبل مامان بزرگم فوت كرد.......خدا بيامرزتش(خدا رفتگان شمارم بيامرزه) البته مامان بزرگ خودم نبود ميشد مامان بزرگ بابام. مامان بزرگ خودم وقتي هفت سالم بود فوت كرد.......خلاصه ما از همون بجگي بي مامان بزرگ بزرگ شديم(واج ارايي كلمه مامان بزرگ)

بنج شنبه هم ختم بود. بعد از ختم همه فاميل رفتن خونه خاله بابام فكر كنم حدود 200 نفر ميشدن مونده بودم اين همه ادم از كجا خبر دار شده بودن كه مي خوان شام بدن.......همه انقدر كه به فكر شام بودن به فكر اون خدا بیامرز نبودن.اخر شبم همه پا شدن رفتن اصلا انكار نه انكار

خدا ادمو محتاج اين خلق الناس نكنه.......اين مامان بزرگ ما رو كه همه عاشقش بودن و تا عمر داشت دست عالم و ادمو مي گرفت اينجوري از يادشون بردن و ابم از اب تكون نخورد. خدا به داد ما بدبختا برسه که همین الانشم هیچ کس به یادمون نیست!!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:3 توسط من |