تبليغاتX
خاطرات من و تو - یه هفته تعطیلی
سلام

این چند روزه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. تو این یک هفته تعطیلی بیکار بیکار بودیم و غاز می چروندیم(بیشتر من، ساناز خیلیم بیکار نبود!!) خسته شدیم انقدر تو خونه موندیم.........این اموزش پرورش بنده خدا هم مونده از دست ما چیکار کنه. نه به اینکه وقت مدرسه ها دعا می کنیم یه روز تعطیل بشه تا از دست صبح ساعت ۶ از خواب بلند شدنا و تو کلاس چرت زدنا راحت بشیم نه به اینکه دو روزم تعطیل می کنن انقدر غرغر می کنیم که همه از دستمون ذله می شن!!

.......اما یه چیزی

الان حدود ده ساله که هیئت ساختمونمون شب سه امام شام میده و بزنم به تخته هم امسال پولدار بازی دراورد و بیشتر شبارم شام داد.......ولی خب شب سه یه چیز دیگست!

خدا میدونه امسال چه بدبختی بود. اولش که رفتیم تو هیئت یه لحظه فکر کردیم اومدیم سیبری. این زنا هم که ماشا... همه جا مجهز، با خودشون پتو اورده بودن یچاره ها حقم داشتن خب سرد بود! شده بود کمپ کوهستانی، همه دور هم نشسته بودن زیر پتو و شیر کاکاو می خوردن و پچ پچ پچ حرف میزدن حرفای سخنران بدبختم اونطرف باد هوا. هرکی از در میومد تو اول یه نیگاه به همسایه هامون که خودشون این بساطو راه انداخته بودن می انداخت بعدشم می رفت یه گوشه میشست..........مامان من و سانازم همینجور در راستای طرح خدمت رسانی به مردم ستم دیده پتو و مواد غدایی(همون شیر کاکاو) می اوردن

من و سانازم دیدیم به به چقدر باحاله، رفتیم یه پتو گل گلی از خونه سانازشون اوردیم تو هیئت و رفتیم زیرش همه بچه مچه هارم اوردیم و تا اخر هیئت هرهر خندیدیم...........بیچاره مردا اگه میدونستن زنونه چه خبره بساط هیئتو جمع می کردن

ولی این اخرش که باید بند و بساط هیئتو جمع کنیم یه مزه دیگه ای داره. منم بزنم به تخته چقدر امسال کمک کردم........همه پرچما و سنجاق قفلی هارو من جمع کردم...........یدونه از پرچمای که شکل مثلث داشت رو هم سرم کردم که خدا امسال حاجتمو بده اما این مامانه نمی ذاشت که، هی می گفت برو اونو از رو سرت بردار زشته جلو مردا ابرومو بردی. ولی من اجازشو از حاج اقا محرابی گرفتم تا سال دیگه پرچمه دستم باشه و اگرحاجتمو گرفتم سال بعد یه پرچم دیگه هم بخرمو دوتاشو باهم بدم هیئت

امروزم بلاخره بعد از دو هفته الافی رفتیم مدرسه.........دلم واسه سر کوچه وایسادنا با ساناز و بعدشم سر کلاس،چرت زدن و با معلما سر و کله زدن تنگ شده بود.........همیشه همه بهمون می گن قدر این روزا و مدرسه رفتنتونو بدونید مخصوصاً راهش، همه مدرسه یه طرف این راهش یه طرف دیگه!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:6 توسط من |