تبليغاتX
خاطرات من و تو - محرم رفت........

سلام .........

دیدین ۱۰ روز محرم چه زود تموم شد. انگار همین دیروز بود که داشتن تکیه هارو می زدن.

امشب که رفتیم بیرون قرار بود ساعت ۱۱:۳۰ بریم خونه با اینکه راضی نبودم اما قول دادم سر ساعت برم خونه.  داشتیم بر می گشتیم خیابونا خیلی شلوغ بود  وقتی چشم به این علامتا و دسته ها افتاد با خودم گفتم  شاید امشب شب اخری  باشه که دارم دستها رو می بینم اصلا معلوم نیست سال بعد باشم یا نه..........

اما غروب یه اتفاق خیلی جالب افتاد که از خنده نزدیک بودبمیریم

یه پسره می خواست از پله ها بره پائین ما هم چون تو هیئت جا نبود  مجبور شدیم رو پله ها بشینیم. پسر بیچاره اومد بره بیرون که یه دفعه قوز پیچ شد افتاد رو پله که دو سه تا پلرو یه دفعه رفت پائین بیچاره  از خجالت مرد. ما ها خیلی خودمونو کنترل کردیم ۲ دقیقه بعد که رفت بیرون. هیئت از خنده ترکید فاطمه انقدر خندید که دیگه از چشاش اشک می اومد. اما خدایش خیلی دلم براش سوخت خدا کنه بیچاره چیزیش نشده باشه.

بیرونم که پسرا بدتر از دخترا شدن.باید مراقب باشی موهاشون یه دفعه تو چشمون نره فکر کنم همشون از ۵ صبح میرن تو ارایشگاه می شینن .ارایشگاه مردونه هم که ماشا... قشنک تر از زنا ابرو بر می داره. 

خلاصه اینم از محرم امسالمون بود .نمی دونم تا سال بعد چی می خواد بشه!!!!!!!!!!!!اصلا زنده ایم.........

 

گاهی وقتها از نردبان بالا می رویم تا دست های خدارو بگیریم.

غافل از اینکه خدا پائین ایستاده و نرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:41 توسط تو |