سلام نمی دونم چرا دل من و فاطمه امشب گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما من امشب دلم بیشتر گرفته چون ساعت ۸ شب مثل سگها یه دفه پریدم به یکی .
بیچاره از کار من مونده بود خیلی از کار احمقانه ی خودم نارا حت شدم
اما دیگه فایده نداشت چون بد جوری با هاش حرف زدم
الانم خیلی دلم گرفته هم به خا طر کارم .هم به خاطر چیزی که هر چقدر با فاطمه فکر می کنیم دلیلشو نمی فهمیم!!![]()
خدایا..........
ای خدا !!!!!!!
صدامو می شنوی؟؟؟
منم همون بنده ی بد و بد قولت ![]()
می دونم نمی خواد بگی به خدا می دونم که خیلی بدم .
اما فقط تویی که راحت می تونم با هات درد و دل کنم فقط خودت
کمکم کن تا این اخلا قمو کنار بزارم و انقدر سریع جوش نیارم .
کمکم کن خدایا........
سلام.........
مثلا قرار بود من برم
اما این فاطمه سرش تازگی ها جایی گرم شده دیگه سر به این وب بدبخت هم نمی زنه![]()
این چند وقته خیلی شلوغ پلوغ شده .خیابونا ٬عروسک فروشی ها٬پر از دختر پسر شده.
اره خوب ولنتاین دیگه ٬ تو سال که یروز بیشتر روز عشق نیست . بزار این جونا حال کنن. ما که پیر شدیم![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از دوستام رفته برای دوست پسرش یه شیر خریده ![]()
.یال شیر شبیه مو های دوستمه
.هیکل شیر هم مثل رفیقشه![]()
خلا صه تفکیک شده از جفتشونه . خیلی اذیتش کردم .بیچاره خودشم به این نتیجه رسید.
اما منم ولنتاینو به همه ی شما دوستای گلم پیشا پیش تبریک می گم
دوستای گلم
روز عشقتون مبارک![]()
می دونم باید یکی دیگه بهتون تبریک بگه اما منم تبریک میگم چون دوستون دارم![]()
![]()
![]()
این کادوی کوچولو هم برای شما![]()
![]()

دفتر جرم مرا روز جزا باز مکن
من به امید عطای تو خطا کار شدم!!!
سلام........
نمی دونم چرا بازم اومدم !!!!!!!!
اخه نمی خواستم دیگه بیام . می خواستم وب و ازگروهیش در بیارم . تا شما بمونید و فاطمه ..........
اما من و فاطمه قول داده بودیم تا اخرش با هم باشیم فاطمه قبول نکرد تا وب و تک نفرش کنیم وگرنه دیگه نمی اومدم.
بازم معلوم نیست تا اخر اخرش بمونم . اخر مجبورم یه روز این وب و اینترنت بازی هارو بزارم کنار. چراشم بماند !!!!خلاصه نمی شه تمام چیزارو نوشت. می فهمید که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این چند وقته خیلی اتفاقا افتاد .انقدر شبا فکر کردم . نمی دونم چرا از این فکرا خسته نمی شم .
الانم خیلی دلم گرفته فکرم خیلی مشغوله . یه استرسی تو وجودمه نمی دونم واسه چی!!!!!!!!!
تازگی ها به کسی نمی تونم حرفمو بگم غیر از خدا چون کسی غیر اون نمی فهمه حرفامو.
وقتی همه می گفتن .غیر از خدا کسی نزدیک تر از اون نیست. یا تنها همدم و از این حرفا معنیشو قشنگ حس نمی کردم و اما الان می گم کسی نزدیک تر از خدا بهم نیست. دلم که می گیره وقتی باهاش درد دل میکنم تازه معنی این حرفارو می فهمم.
اگر رد می کنی رد کن ولی ما
به جز درگاه تو جایی نداریم!!!!!!!
سلام به همه
نميدوم چرا يه چند وقتيه دير به دير ميام اينورا؟
شايد چون تصميم گرفتم
بشينم درس بخونم(خالي بستم خيلي باورتون نشه)
چقدرم من درس می
خونم!!
كارنامه هامونو دادن
اگه بدونيد جه
گلهايي كه به سرمون نزديم
مثلا:
گل رز،گل اركيده ،گل گلايل( كه برا ختم مي برن) ........,همين گزينه اخريه هستش!
هفته قبل مامان بزرگم فوت كرد.......خدا بيامرزتش(خدا رفتگان شمارم
بيامرزه) البته مامان بزرگ خودم نبود ميشد مامان بزرگ بابام. مامان بزرگ خودم وقتي
هفت سالم بود فوت كرد
.......خلاصه ما از همون بجگي بي مامان بزرگ بزرگ شديم(واج ارايي كلمه
مامان بزرگ)
بنج شنبه هم ختم بود. بعد از ختم همه فاميل رفتن خونه خاله بابام فكر كنم حدود 200 نفر ميشدن مونده بودم اين همه ادم از كجا خبر دار شده بودن كه مي خوان شام بدن.......همه انقدر كه به فكر شام بودن به فكر اون خدا بیامرز نبودن.اخر شبم همه پا شدن رفتن اصلا انكار نه انكار
خدا ادمو محتاج اين خلق الناس نكنه.......اين مامان بزرگ ما رو كه همه عاشقش بودن و تا عمر داشت دست عالم و ادمو مي گرفت اينجوري از يادشون بردن و ابم از اب تكون نخورد. خدا به داد ما بدبختا برسه که همین الانشم هیچ کس به یادمون نیست!!
این چند روزه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. تو این یک هفته تعطیلی بیکار بیکار بودیم و غاز می چروندیم
(بیشتر من، ساناز خیلیم بیکار نبود!!) خسته شدیم انقدر تو خونه موندیم.........این اموزش پرورش بنده خدا هم مونده از دست ما چیکار کنه. نه به اینکه وقت مدرسه ها دعا می کنیم
یه روز تعطیل بشه تا از دست صبح ساعت ۶ از خواب بلند شدنا و تو کلاس چرت زدنا راحت بشیم نه به اینکه دو روزم تعطیل می کنن انقدر غرغر می کنیم که همه از دستمون ذله می شن!!
.......اما یه چیزی
الان حدود ده ساله که هیئت ساختمونمون شب سه امام شام میده و بزنم به تخته هم امسال پولدار بازی دراورد و بیشتر شبارم شام داد.......ولی خب شب سه یه چیز دیگست! خدا میدونه امسال چه بدبختی بود. اولش که رفتیم تو هیئت یه لحظه فکر کردیم اومدیم سیبری. من و سانازم دیدیم به به چقدر باحاله، رفتیم یه پتو گل گلی از خونه سانازشون اوردیم تو هیئت و رفتیم زیرش همه بچه مچه هارم اوردیم و تا اخر هیئت هرهر خندیدیم...........بیچاره مردا اگه میدونستن زنونه چه خبره بساط هیئتو جمع می کردن ولی این اخرش که باید بند و بساط هیئتو جمع کنیم یه مزه دیگه ای داره. منم بزنم به تخته چقدر امسال کمک کردم........همه پرچما و سنجاق قفلی هارو من جمع کردم امروزم بلاخره بعد از دو هفته الافی رفتیم مدرسه.........دلم واسه سر کوچه وایسادنا با ساناز و بعدشم سر کلاس،چرت زدن و با معلما سر و کله زدن تنگ شده بود.........همیشه همه بهمون می گن قدر این روزا و مدرسه رفتنتونو بدونید مخصوصاً راهش، همه مدرسه یه طرف این راهش یه طرف دیگه!!!
این زنا هم که ماشا... همه جا مجهز، با خودشون پتو اورده بودن یچاره ها حقم داشتن خب سرد بود! شده بود کمپ کوهستانی، همه دور هم نشسته بودن زیر پتو و شیر کاکاو می خوردن و پچ پچ پچ حرف میزدن
حرفای سخنران بدبختم اونطرف باد هوا. هرکی از در میومد تو اول یه نیگاه به همسایه هامون که خودشون این بساطو راه انداخته بودن می انداخت
بعدشم می رفت یه گوشه میشست..........مامان من و سانازم همینجور در راستای طرح خدمت رسانی به مردم ستم دیده پتو و مواد غدایی(همون شیر کاکاو) می اوردن
...........یدونه از پرچمای که شکل مثلث داشت رو هم سرم کردم که خدا امسال حاجتمو بده اما این مامانه نمی ذاشت که، هی می گفت برو اونو از رو سرت بردار زشته جلو مردا ابرومو بردی. ولی من اجازشو از حاج اقا محرابی گرفتم تا سال دیگه پرچمه دستم باشه و اگرحاجتمو گرفتم سال بعد یه پرچم دیگه هم بخرمو دوتاشو باهم بدم هیئت


