
و تو بی انکه فکر چشمان من باشی نمی دانم کجا و تا کی وبرای چه ولی
رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه باریدوبعد از رفتنت یک قلب دریایی
ترک برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
بعد از رفتن تو اسمان چشمانم خیس باران شد و بعد از رفتنت انگار حس
کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من
بی تو در لحظه هزاران بار خواهم مرد وبعد از رفتنت بغض تلخی را حس
کردم کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ومن با انکه می دانم یاد مرا
با عبور خود نخواهی برد هنوز اشفته ی چشمان زیبای تو ام برگرد...ببین که
سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه طوفان وهم و پرسش
وتردید کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:تو هم در جواب ان بی
وفایی ها بگو در راه عشق وانتخاب ان خطا کردم ومن در حالتی ما بین
اشک و حسرت وتردید کنار انتظاری که بدون جواب و سرد است ومن در اوج
پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی
دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
شاید به رسم عادت و پروانگیمان باز برای طراوت ماندن باغ قشنگ ارزو
هایت دعا کنم!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
امروز
وقتی تو چشمات نگاه کردم
یه مسافر دیدم
داشتی باهاش خداحافظی می کردی
نشناختمش!
اما...
خوب که نگاهش کردم دیدم
من، دارم تو چشمات غرق می شم و تو
...
!!!از من دور
گفتمش دل می خری پرسید چند؟
گفتمش دل مال توست تنها بخند
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود.......
![]()
![]()
![]()
گفتم به گل زرد چرا رنگ منی
افسرده و غمگین چرا مثل منی
من عاشق اویم که هم بوی من است
تو عا شق کیستی که هم رنگ منی........
سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
نگاهش کردم و دلتنگ شد گل
به دل گفتم که نازست،این میندیش
چو دستی پیش بردم سنگ شد گل
و صد افسوس که اینگونه نیستم
حال انسانی هستم که قلبش جایگاه همیشگی قلب توست
جایگاه همیشگی دستانت که با قدرتش قلبم را تکه تکه می کنند
جایگاه همیشگی صدایت که با اهنگش قلبم را می لرزاند
جایگاه همیشگی اغوشت که با گرمی اش قلبم را می سوزاند
و جایگاه همیشگی چشمانت که با نگا هشان قلبم را مجنون تر می کند
و این درد ها را من می کشم نه قلبم
برای قلبی که عاشق باشد این درد ها ارامش است
افسوس که من انسانم واز درد فراق جان می کنم
پس ای کاش به جای قلبم بودم که با دستان پر قدرتت صدای دلنوازت
اغوش گرفتنت و چشمان مست کننده ات به ارامش می نشستم.!!!!!!
![]()
![]()
![]()
برای عزیزترین هم پای لحظه هایم
غریبانه ترین لحظه ی تنهایی خوش
چشمهایم را تقدیم می کنم
تا هیچ گاه به پاکی دوستیمان شک نکنی.......
بشنو که سوگنامه زندگانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن امدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم نرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
به چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اخر کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن اهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودنست
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا افق
من را به اقتضای نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی کشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
تا این گرگ صفتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور میشود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینها نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر اینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم من به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گرچه از الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان جای خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما که مسلمان ابوذر است
ما می رویم قصه مان نامشخص است
هر جا رویم از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم نشستن با درد فاتحست
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست
دیریست رفتن امیران قافله
ما مانده ایم قافل و پیران قافله
اینجا دگر چه باب من پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب افتاب پی باج می دهیم
ما هم بدون بال به معراج می رویم


