تبليغاتX
خاطرات من و تو

سلاااااااااااااااااااااااام

الان خودم میدونم دوماهه که نیمدم...........به روم نیارید دیگه

نمیدونم چرا بهار انقدر بی حوصله میشم شما یه خورده بزارید پایه تنبلیمون.............سرمونم شلوغ بود خب!!!!!!

ولی در هر حال به یادتون بودیمو هستیم........اینو جدی میگم دروغم تو کارم نیست

دم همتونم گرم حداقل شما مارو یادتون نرفته...........همین برام یه دنیا ارزش داره

الانم ساناز نشسته پیشم

تورو خدا یکی منو از دست این نجات بده..... انقدر زد تو سرم همون یه ذره عقلیم که داشتیم پرید

برگشته میگه اونجا بنویس ساناز حالش اصلا خوب نیست بگید بالای چشمت ابرو بهش بر می خوره باید بگید زیر چشمت ابرو خوشحال میشه!!!!!!! ای خدا شفا شفا

خداییش این عقل داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تمام دست و پرم از دستش کبوده

ولی قول میدم از این به بعد زودتر بیام...........قول مردونه ی مردونه

همین الان میایم پیشتون

بوس بوس

 

اینم از طرف ساناز .

دیروز اومده بود دیدنم با یه نگاه مهربون

همون نگاهی که همیشه ارزوشو داشتم و از من دریغ میکرد

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده

ولی من فقط نگاهش میکردم!!!

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:20 توسط من |


سلام....

1 سال گذشت.........به همین راحتی

با همه ی خوبی ها و بدیهاش

با تمام خاطرات خوب و بدی که واسمون گذاشت

بلاخره رفت

امسال یکی از بهترین سالهای عمر من بود........اینو جدی میگم

شاید خیلی جاها از دست خلیا دلم شکست یا بعضی وقتاش خیلی برام سخت گذشت اما با این حال چیزایی رو بدست اوردم که به تمام سختیاش میرزید

مهمترین دستاوردشم این بود که تونستم خیلی از دوروبریامو بشناسم

تازه فهمیدم وایییییییییی من چقدر پرت بودم و خودم خبر نداشتم

چه ادمایی دورمو گرفته بودم بدون اینکه من یک زره بشناسمشون

یه چیز دیگه هم یافتم...........اینکه مردم اون چیزی که ظاهرشون نشون میده نیستن

امشب؛ چهارشنبه سوریم یه چیز دیگه باز فهمیدم

اینکه من و ساناز ادم نمیشیم

خودش میدونه چیرو میگم

ساناز......... بیا امساله رو دیگه ادم شیم!!!

این دختره (ساناز) امشب انقدر سوت زد سر درد گرفت!

ولی دست همه ی بچه های تهرانسر درد نکنه امشبه رو گل کاشتن!!!!!!!!

این اخرین پستمون تو امساله

پس عیدتون خیلی خیلی مبارک

قشنگ ترین ارزوها رو براتون ارزو می کنیم...........واسه همه تون

سر سفره هم مارو یادتون نره

یه چیز دیگه هم می خوام بگم

میدونم خیلیا امسال براشون سال خوبی نبوده و شکستهایی که تو زندگیشون داشتن بدجوری زمین زدتشون اما همه ی این شکستا یه تجربه ست که بهاش شاید خیلی گرون بوده ولی باعث شد خیلی چیزارو بفهمید. پس قدرشو با همه ی تلخیاش خیلی بدونید!

امیدوارم تجربه های تلختون دیگه تکرار نشه.........

خیلی گلید و خیلی دوستون داریم

سال نوی همه تونم مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47 توسط من |


سلااااام

چند وقت بود من نیومده بودم............چقدر دلم واسه همه تنگ شده بود........قربون همه تون بشممممممم

نزدیک عید همه سرشون شلوغ میشه........ما هم این چند وقته همش به خرید بودیم.من یکی که در نقش سیاه لشگرم فقط با ساناز راه میفتم میرم. خرید کردنمم هیچیش معلوم نیست

اینجاهم خیلی شلوغه. بعد از ظهرا وقتی میری بیرون جا نیست راه بری......

خیلی از کساییم که خیلی وقت بود ندیدیشونو میبینی و دوباره تمام خاطرات گذشته واسه ادم زنده میشه. خاطره هایی که شاید خیلی تلخ بودن ولی وقتی یه خورده دقیق تر نگاشون میکنی یه قشنگیایی هم توش میبینی و از اینکه دوباره یادش افتادی ته دلت قلقلک داده میشه

اخ که یادش به خیر...

ماه بهار پر از این خاطره هاست

اصلا ولش کن.........یاد اینا چه فایده واسه ادم داره؟

جز اینکه غم و غصه ی ادمو زیاد کنه چیز دیگه نیست

پ.ن: دلم واسه قالب مشکی مون تنگ شده.........قشنگ تر بود. شاید دوباره همونو گذاشتم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:23 توسط من |


و آخرین سلام!!!!!!!

من حالم بهتر شده و اومدم .و اما اما اما..............

با یکم تغییر

یک خرده که به درو ورم نگاه کردم دیدم هیچ فاییده ای نداره یه چیزایه دیگه ای مهم تر .یه دل دیگه ای مهم تر! نه سرگرمی من  تو شبای بیکار تا بیام پای این کامپیو تر چند کلمه بنویسم....اخه که چی مثلا این جوری دلم وا می شه؟؟؟؟؟؟؟؟ننننننننننننننننننه.

پس بزار کاری کنم تا خودم وجدانم اعصابمو دیگران  راحت تر باشه.

من رفتم احتمال ۱۰۰٪ واسه همیشه. اما شایدم بهتون سر زدم شاید !!!این کارمم بستگی داره. (نمی شه همه چیزو نوشت)

اما دیگه خداحافظ 

خیلی دو ستون دارم

      خداحافظ

            (ساناز)

نمی خواهم کسی با یار من اصلا سخن گوید

گر چه قاصد من باشدو پیغام من گوید

به قبرستان نمی خواهم برود آن سرونازم

مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید

نمی خواهم یارم دو ستدار دیگری باشد

لحظه ای حتی به فکر دیگری باشد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:3 توسط تو


تولدت مبارک

سانازیییییییی.

اصلا از اون بچگی بلد نبودم تولد کسیو بهش تبریک بگم راستش اصلا تولد هیچ کس یادم نمیمونه!!........همین امروزم داشت یادم می رفت ولی ییهو یادم اومد

یه کوچکولو واسه سانازیم

سانازی تولدت مبارک یه عالمه. نمی دونم این چندمین سالیه که من و تو پیش هم هستیم و این چندمین سالیه که دارم این روزو بهت تبریک می گم.

ولی فکر کنم از وقتی همدیگه رو شناختیم حدود 9 سال می گذره و این تو عالم دوستی یعنی یه عمر. دوستیی که اولش با گفتن حرفای کوچیک بهم شروع شد و حالا بزرگترین رازهامون تو دلمونه. حرفایی که شاید تا اخر عمر تو همون دفتر خاطرات قفل دار کوچولومون بمونه و به هیچ کسم نگیم..........دنیایی که من و تو از تمام بستنی ها و ژله ها و یخ در بهشتا ساختیم و رو دیوار اتاقمون چسبوندیم قشنگ ترین لحظه هایی بود که شاید دیگه هیچ وقت برنگرده. همه ی گریه ها و خنده هامون تو سیاهی شب و زیر نور دیوونه کننده ی ماه خیلی قشنگ تر از اونی بود که بشه تو دفتر کاغذی نوشت. من تک تک لحظه هارو تو صندوق خونه ی قلبم نگه می دارم تا یادمون نره تمام اون خواسته هایی که یه روز بزرگترین اروزو هامون بوده و حالا بدستش اوردیم الان شده بی ارزش ترین خواسته

پ.ن: اصلا کس دیگه نخونه که هیچی ازش نمی فهمه..........الانم اگه خوندید و بعدم نشستید گفتید این چه خزعبلاتی بود اشکال نداره چون اونی که باید بفهمه فهمید

پ.ن: دوست نداشتم نه عکس بزارم نه شکلک

پ. ن: بر عکس همه که روز تولد خوشحالشون می کنه نمی دونم من چرا همیشه ناراحت میشم

می دونم خیلی کم بود و باید بیشتر از اینا مایه می ذاشتم دیگه ببشخید عسیسم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:1 توسط من |


سلام....

یک هفته میشه که حال ساناز اصلا خوب نیست.....بدویید دعا کنید خوب شه.

معدش کم اذیتش میکرد دل دردم بهش اضافه شد

اخرسرم کارش به بیمارستان کشید

اول که رفتن بیمارستان فیاض بخش گفتن اپاندیسه باید عمل بشه.بعد که رفتن میلاد گفتن اپاندیس نیست.باید بستریش کنید!!!

(ادم از دست این دکترا سر به بیابون بزاره)

دیشب تا ساعت 6 صبحم تو بیمارستان بودن. بیچاره سوراخ سوراخ شده بود انقدر بهش امپول زدن. اخرشم نفهمیدن که چشه

امروز رفتم خونشون .بچه تازه یکم لپ دراورده بود چشمش کردن لپاشم اب شد

بچه ها لفطا دعا بفرمایید بیشتر از همیشه چشم به دعاهای شما دوخته ایم. به درو همسایه و اقوام و اشنایان هم بگویید.

اگرم رفتید سفره ای جایی به همه بگید دعا بکنن

بگید شفای همه ی مریضا بلاخص مریض منظوره: ساناز

(اگه بفهمه من این چرت و پرتا رو نوشتم میکشتم)

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:39 توسط من |


سلام نمی دونم چرا دل من و فاطمه امشب گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما من امشب دلم بیشتر گرفته     چون ساعت ۸ شب مثل سگها یه دفه پریدم به یکی . بیچاره از کار من مونده بود خیلی از کار احمقانه ی خودم نارا حت شدم اما دیگه فایده نداشت  چون بد جوری با هاش حرف زدم

الانم خیلی دلم گرفته هم به خا طر کارم .هم به خاطر چیزی که هر چقدر با فاطمه فکر می کنیم دلیلشو نمی فهمیم!!

خدایا..........

 ای خدا !!!!!!!

صدامو می شنوی؟؟؟

منم همون بنده ی بد و بد قولت 

 می دونم  نمی خواد بگی  به خدا می دونم که خیلی بدم .

اما فقط تویی که راحت می تونم با هات درد و دل کنم  فقط خودت

کمکم کن تا این اخلا قمو کنار بزارم و انقدر سریع جوش نیارم .

کمکم کن خدایا........

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:34 توسط تو |


سلام.........

مثلا قرار بود من برم  اما این فاطمه سرش تازگی ها جایی گرم شده دیگه سر به این وب بدبخت هم نمی زنه

این چند وقته خیلی شلوغ پلوغ شده .خیابونا ٬عروسک فروشی ها٬پر از دختر پسر شده.

اره خوب ولنتاین دیگه ٬ تو سال که یروز بیشتر روز عشق نیست . بزار این جونا حال کنن. ما که پیر شدیم

یکی از دوستام رفته برای دوست پسرش یه شیر خریده .یال شیر شبیه مو های دوستمه .هیکل شیر هم مثل رفیقشه خلا صه تفکیک شده از جفتشونه . خیلی اذیتش کردم .بیچاره خودشم به این نتیجه رسید.

اما منم ولنتاینو به همه ی شما دوستای گلم پیشا پیش تبریک می گم  

دوستای گلم روز عشقتون مبارکمی دونم باید یکی دیگه بهتون تبریک بگه اما منم تبریک میگم   چون دوستون دارم

این کادوی کوچولو هم برای شما

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:14 توسط تو |


 

دفتر جرم مرا روز جزا باز مکن

                   من به امید عطای تو خطا کار شدم!!!

سلام........

نمی دونم چرا بازم اومدم !!!!!!!!

اخه نمی خواستم دیگه بیام . می خواستم وب و ازگروهیش در بیارم . تا شما بمونید و فاطمه ..........

اما من و فاطمه قول داده بودیم تا اخرش با هم باشیم فاطمه قبول نکرد تا وب و تک نفرش کنیم وگرنه دیگه نمی اومدم.

بازم معلوم نیست تا اخر اخرش بمونم . اخر مجبورم یه روز این وب و اینترنت بازی هارو بزارم کنار. چراشم بماند !!!!خلاصه نمی شه تمام چیزارو نوشت. می فهمید که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این چند وقته خیلی اتفاقا افتاد .انقدر شبا فکر کردم . نمی دونم چرا از این فکرا خسته نمی شم .

الانم خیلی دلم گرفته  فکرم  خیلی مشغوله . یه استرسی تو وجودمه نمی دونم واسه چی!!!!!!!!!

تازگی ها  به کسی نمی تونم  حرفمو بگم   غیر از خدا چون کسی غیر اون نمی فهمه حرفامو.

وقتی همه می گفتن .غیر از خدا کسی نزدیک تر از اون نیست. یا تنها همدم و از این حرفا معنیشو  قشنگ حس نمی کردم و اما الان می گم  کسی نزدیک تر از خدا بهم نیست. دلم که می گیره وقتی باهاش درد دل میکنم  تازه معنی این حرفارو می فهمم.

اگر رد می کنی رد کن ولی ما

                   به جز درگاه تو جایی نداریم!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:6 توسط تو |


سلام به همه

نميدوم چرا يه چند وقتيه دير به دير ميام اينورا؟ شايد چون تصميم گرفتم بشينم درس بخونم(خالي بستم خيلي باورتون نشه) چقدرم من درس می خونم!!

كارنامه هامونو دادن اگه بدونيد جه گلهايي كه به سرمون نزديم مثلا:

گل رز،گل اركيده ،گل گلايل( كه برا ختم مي برن) ........,همين گزينه اخريه هستش!

هفته قبل مامان بزرگم فوت كرد.......خدا بيامرزتش(خدا رفتگان شمارم بيامرزه) البته مامان بزرگ خودم نبود ميشد مامان بزرگ بابام. مامان بزرگ خودم وقتي هفت سالم بود فوت كرد.......خلاصه ما از همون بجگي بي مامان بزرگ بزرگ شديم(واج ارايي كلمه مامان بزرگ)

بنج شنبه هم ختم بود. بعد از ختم همه فاميل رفتن خونه خاله بابام فكر كنم حدود 200 نفر ميشدن مونده بودم اين همه ادم از كجا خبر دار شده بودن كه مي خوان شام بدن.......همه انقدر كه به فكر شام بودن به فكر اون خدا بیامرز نبودن.اخر شبم همه پا شدن رفتن اصلا انكار نه انكار

خدا ادمو محتاج اين خلق الناس نكنه.......اين مامان بزرگ ما رو كه همه عاشقش بودن و تا عمر داشت دست عالم و ادمو مي گرفت اينجوري از يادشون بردن و ابم از اب تكون نخورد. خدا به داد ما بدبختا برسه که همین الانشم هیچ کس به یادمون نیست!!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:3 توسط من |


سلام

این چند روزه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. تو این یک هفته تعطیلی بیکار بیکار بودیم و غاز می چروندیم(بیشتر من، ساناز خیلیم بیکار نبود!!) خسته شدیم انقدر تو خونه موندیم.........این اموزش پرورش بنده خدا هم مونده از دست ما چیکار کنه. نه به اینکه وقت مدرسه ها دعا می کنیم یه روز تعطیل بشه تا از دست صبح ساعت ۶ از خواب بلند شدنا و تو کلاس چرت زدنا راحت بشیم نه به اینکه دو روزم تعطیل می کنن انقدر غرغر می کنیم که همه از دستمون ذله می شن!!

.......اما یه چیزی

الان حدود ده ساله که هیئت ساختمونمون شب سه امام شام میده و بزنم به تخته هم امسال پولدار بازی دراورد و بیشتر شبارم شام داد.......ولی خب شب سه یه چیز دیگست!

خدا میدونه امسال چه بدبختی بود. اولش که رفتیم تو هیئت یه لحظه فکر کردیم اومدیم سیبری. این زنا هم که ماشا... همه جا مجهز، با خودشون پتو اورده بودن یچاره ها حقم داشتن خب سرد بود! شده بود کمپ کوهستانی، همه دور هم نشسته بودن زیر پتو و شیر کاکاو می خوردن و پچ پچ پچ حرف میزدن حرفای سخنران بدبختم اونطرف باد هوا. هرکی از در میومد تو اول یه نیگاه به همسایه هامون که خودشون این بساطو راه انداخته بودن می انداخت بعدشم می رفت یه گوشه میشست..........مامان من و سانازم همینجور در راستای طرح خدمت رسانی به مردم ستم دیده پتو و مواد غدایی(همون شیر کاکاو) می اوردن

من و سانازم دیدیم به به چقدر باحاله، رفتیم یه پتو گل گلی از خونه سانازشون اوردیم تو هیئت و رفتیم زیرش همه بچه مچه هارم اوردیم و تا اخر هیئت هرهر خندیدیم...........بیچاره مردا اگه میدونستن زنونه چه خبره بساط هیئتو جمع می کردن

ولی این اخرش که باید بند و بساط هیئتو جمع کنیم یه مزه دیگه ای داره. منم بزنم به تخته چقدر امسال کمک کردم........همه پرچما و سنجاق قفلی هارو من جمع کردم...........یدونه از پرچمای که شکل مثلث داشت رو هم سرم کردم که خدا امسال حاجتمو بده اما این مامانه نمی ذاشت که، هی می گفت برو اونو از رو سرت بردار زشته جلو مردا ابرومو بردی. ولی من اجازشو از حاج اقا محرابی گرفتم تا سال دیگه پرچمه دستم باشه و اگرحاجتمو گرفتم سال بعد یه پرچم دیگه هم بخرمو دوتاشو باهم بدم هیئت

امروزم بلاخره بعد از دو هفته الافی رفتیم مدرسه.........دلم واسه سر کوچه وایسادنا با ساناز و بعدشم سر کلاس،چرت زدن و با معلما سر و کله زدن تنگ شده بود.........همیشه همه بهمون می گن قدر این روزا و مدرسه رفتنتونو بدونید مخصوصاً راهش، همه مدرسه یه طرف این راهش یه طرف دیگه!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:6 توسط من |


سلام .........

دیدین ۱۰ روز محرم چه زود تموم شد. انگار همین دیروز بود که داشتن تکیه هارو می زدن.

امشب که رفتیم بیرون قرار بود ساعت ۱۱:۳۰ بریم خونه با اینکه راضی نبودم اما قول دادم سر ساعت برم خونه.  داشتیم بر می گشتیم خیابونا خیلی شلوغ بود  وقتی چشم به این علامتا و دسته ها افتاد با خودم گفتم  شاید امشب شب اخری  باشه که دارم دستها رو می بینم اصلا معلوم نیست سال بعد باشم یا نه..........

اما غروب یه اتفاق خیلی جالب افتاد که از خنده نزدیک بودبمیریم

یه پسره می خواست از پله ها بره پائین ما هم چون تو هیئت جا نبود  مجبور شدیم رو پله ها بشینیم. پسر بیچاره اومد بره بیرون که یه دفعه قوز پیچ شد افتاد رو پله که دو سه تا پلرو یه دفعه رفت پائین بیچاره  از خجالت مرد. ما ها خیلی خودمونو کنترل کردیم ۲ دقیقه بعد که رفت بیرون. هیئت از خنده ترکید فاطمه انقدر خندید که دیگه از چشاش اشک می اومد. اما خدایش خیلی دلم براش سوخت خدا کنه بیچاره چیزیش نشده باشه.

بیرونم که پسرا بدتر از دخترا شدن.باید مراقب باشی موهاشون یه دفعه تو چشمون نره فکر کنم همشون از ۵ صبح میرن تو ارایشگاه می شینن .ارایشگاه مردونه هم که ماشا... قشنک تر از زنا ابرو بر می داره. 

خلاصه اینم از محرم امسالمون بود .نمی دونم تا سال بعد چی می خواد بشه!!!!!!!!!!!!اصلا زنده ایم.........

 

گاهی وقتها از نردبان بالا می رویم تا دست های خدارو بگیریم.

غافل از اینکه خدا پائین ایستاده و نرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:41 توسط تو |


سلاملیکم

چه میکنید با این برف قشنگه..........ما که دیگه این چند روزه از سرما پدرمون درومد........مامانه هم که نمیزاره بخاریو بکشیم بالا فکر نکنید به خاطر گازه ها!نه!به خاطر پولشه

این یک هفته ای من اصلا بیرون نرفتم......عوظش ساناز جبران کرد!! فقط اون روز اول بعد از مدرسه یه کوچولو!یه کوچولوها! رفتیم پارک برف بازی.....یه ادم برفیم درست کردیم ولی بدبختانه نمیدونم چرا ناکام موند و خراب شد منم واسه اینکه ستم نشه و کسی بهمون نخنده نشتسم روش که همه فکر کنن صندلیه

فقط امروز بعد از یک هفته گوشه ازلت نشینی با ساناز دوتایی،تنها،پاشدیم رفتیم بیرون.......تو نیم ساعت که رفتیم بیرون شونصد بار نزدیک بود بخوریم زمین.....همشم تقصیره این ساناز بود شیطونی زیاد میکرد. همش میگفت:(با لهجه ترکی) بیا بریم لیز بازی..........منم همش دعا کردم اخ بخوره زمین، با اینکه میدونستم خیلی ضایعه ولی خب بایستی یه جوری ادم میشد دیگه، ولی نمیدونم چرا دعام نگرفت!

امشب رفتیم هیئت ساختمون........بعدشم رفتیم یه هیئت دیگه       تو هیئت خودمون اروم عین دخترای خانوم نشستیم. اخه همه اشنا بودن یه ب می گفتی بر و بر نگاهت میکردن.ولی اون یکی هیئت جاتون خالی.....اون اولش هی حرف زدیم و هر هر خندیدیم اخه بعضیا خرید کرده بودن نمی زاشتن ما اروم بشینیم که اَه........ولی نمیدونم چرا یدفه وسطای مجلس متحول شدیم و های های من و ساناز زدیم زیر گریه

*************

این یکی دیگه جدیه

من نمیدونم این چیه مد شده همه صد قلم ارایش می کنن انگار رفتن ارایشگاه بعد پامیشن به اسم امام حسین راه میوفتن دنبال دسته ها حالا خوبه همه میدونن به خاطر چیه.........پسرا بدتر انگار اومدن فشن تیوی یک مدل موهایی میبینی که بجز محرم هیچ وقت دیگه عمرا اگه لنگشو پیدا کنی.......ظهر عاشورا مثلا اومده گِل مالیده سرش موهاشو سیخ داده بالا و نوک موهاشو گل زده منو داری چشمام شد فکر کردم ریمل مو زده

جون من فقط می خوام یه شب بیاید تهرانسر..........تمام ملت میریزن بیرون دیگه اصلا نمیتونی تو پیاده رو راه بری. اخه بدبختی فقط اینجایی ها که نیستن از اریا شهر و اکباتان و جاهای دیگه هم میان یکی ندونه فکر میکنه دارن حلوا میدن

موندم با این کارامون اون دنیا چه جوری می خوایم جواب بدیم.توقعم داریم امام حسین شفاعتمونم بکنه!امرا.اسم خودمونم بچه شیعه گذاشتیم. خدا وکیلی یه سنگ هفتصد تنی هم بخوره تو سرمون حقمونه

به هر حال این شبا هر جا رفتید مارم دعا کنید. دعا نکنید اون دنیا سر پل صراط یقتونو میگیرم. نگی نگفتی!

التماس دعا

سلام بر انکه پیمانش شکسته شد

سلام بر انکه حرمتش شکسته شد

سلام بر انکه با خون جراحت هایش غسل داده شد

سلام بر انکه جرعه نوش جام نیزه ها گردید

سلام بر انکه سرش را از قفا بریدند

سلام بر فرزند فاطمه زهرا

توجه!

خودم نگفتم.از دعای ناحیه ی مقدسه نوشتم .گفتم شما هم برید بخونید خیلی قشنگه .منم فقط معنیشو خوندم ،نمیدونم چرا یدفه انقدر به دلم نشست

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:40 توسط من |


کاغذ گران می شود

!و شاعر فقیرتر

.......عاشقانه هایم را زین پس

بر حاشیه روزنامه ها خواهم نوشت

!وشاید بر ساندویچ های ناهارو شام

!!!عاشقانه هایی با طعم خیار شور وسهام

خدایا رحم کن

                     !!!عشق با طعم سهام

                 

اواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

 

تا امدم که با تو خدا حافظی کنم

!!!!بغض امان ندادو خدا .........در گلو شکست

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:23 توسط تو |


سلام...... یک عالمه چیز میز نوشته بودم همش پاک شد.....بی ادب خب اشکال نداره دوباره مینیوسم

دلمون تنگیده بود یه عالمه خیلی وقت بود اینجا از خودمون ننوشته بودیم. بلاخره ادم باید یه جوری خالی بشه دیگه چه جوریشم مهم نیست تازه نمیشه همشم شعر نوشت یه روزی شعرا ته میکشن دیگهالانم یه خورده خبر و اینا بگم......!!!

بدبخت شدیم رفت........گوشی سانازو مدرسشون گرفت. حالا چی کار کنیم؟؟ همه کار میکنیم ولی ساکت نمیشینیم یعنی سر به دار میدیم ولی تن به ذلت نمی دیم٬ اگه گفتید این جمله از کی بود؟؟گزینه هارو انتخاب کنید.......لطفا

۱(خودم      ۲(خودم و خودش      ۳(همون          ۴(هیچ کدوم

اره دیگه به دلیل تابلو بازیای تو مدرسه گوشی توسط یگ فرد دارای مریضی اسکیزوفرنی گرفته شد اونم با خشونت ولی من همین جا باید بگم دهکی خیال خام ما بادی نیستیم که با این بیدا بلرزیم در زمن به همه می گم دعا کنن امپول کزاز زیاد بشه تا اینارو یه جوری درمان کنن با اینکه اثر نمی کنه

خوشبخت شدیم چون داره امتاحانامون شروع میشه٬ اولیشم فردای عید غدیره.......... از همین جا اعلام میشه تجدید.......خدایا به همین سیدیمون رحم کن........مهمونا چتر نشن

 خوابم میاد..........کمبود خواب پیدا کردم

خدافظ

برید دیگه

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2:12 توسط من |


 

و تو بی انکه فکر چشمان من باشی نمی دانم کجا و تا کی وبرای چه ولی

رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه باریدوبعد از رفتنت یک قلب دریایی

ترک برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

بعد از رفتن تو اسمان چشمانم خیس باران شد و بعد از رفتنت انگار حس

کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من

بی تو در لحظه هزاران بار خواهم مرد وبعد از رفتنت بغض تلخی را حس

کردم کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد  ومن با انکه می دانم یاد مرا

با عبور خود نخواهی برد هنوز اشفته ی چشمان زیبای تو ام برگرد...ببین که

سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه طوفان وهم و پرسش

وتردید کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:تو هم در جواب ان بی

وفایی ها بگو در راه عشق وانتخاب ان خطا کردم ومن در حالتی ما بین

اشک و حسرت وتردید کنار انتظاری که بدون جواب و سرد است ومن در اوج

پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی

دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید به رسم عادت و پروانگیمان باز برای طراوت ماندن باغ قشنگ ارزو

هایت دعا کنم!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:12 توسط تو |


امروز

وقتی تو چشمات نگاه کردم

یه مسافر دیدم

داشتی باهاش خداحافظی می کردی

نشناختمش!

اما...

خوب که نگاهش کردم دیدم

من، دارم تو چشمات غرق می شم و تو

...

!!!از من دور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 3:2 توسط من |


گفتمش دل می خری پرسید چند؟

گفتمش دل مال توست تنها بخند

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود.......

            

گفتم به گل زرد چرا رنگ منی

افسرده و غمگین چرا مثل منی

من عاشق اویم که هم بوی من است

تو عا شق کیستی که هم رنگ منی........

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:11 توسط تو |


سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل

نگاهش کردم و دلتنگ شد گل

به دل گفتم که نازست،این میندیش

چو دستی پیش بردم سنگ شد گل

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:35 توسط من |


 

و صد افسوس که اینگونه نیستم  

 حال انسانی هستم که قلبش جایگاه همیشگی قلب توست

جایگاه همیشگی دستانت که با قدرتش قلبم را تکه تکه می کنند

جایگاه همیشگی صدایت که با اهنگش قلبم را می لرزاند

جایگاه همیشگی اغوشت که با گرمی اش قلبم را می سوزاند

و جایگاه همیشگی چشمانت که با نگا هشان قلبم را مجنون تر می کند

و این درد ها را من می کشم نه قلبم

برای قلبی که عاشق باشد این درد ها ارامش است

افسوس که من انسانم واز درد فراق جان می کنم

پس ای کاش به جای قلبم بودم که با دستان پر قدرتت صدای دلنوازت

اغوش گرفتنت و چشمان مست کننده ات به ارامش می نشستم.!!!!!!

       

برای عزیزترین هم پای لحظه هایم

غریبانه ترین لحظه ی تنهایی خوش

چشمهایم را تقدیم می کنم

تا هیچ گاه به پاکی دوستیمان شک نکنی.......

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:35 توسط تو |